صبحدم با ستارگان سپید
می رود می رود نگهدارش
ان زمان که در تمام شهر قلب چراغهای مرا تکه تکه کردند
ان زمان که زندگی من هیچ چیز جز تیک تاک ساعت دیواری نبود
انگاه فهمیدم که باید باید باید
دیوانه وار دوست بدارم
تا از این دنیـــای تاریــک به سوی روشنایی پرواز کنم
کاش من هم می توانستم به ماننــد گــــــلی باشـــــم
تا بــــــــــگردی چـــــون پرنده ای عاشــــق به اطرافم
کاش من هم می توانستم به مانند شمعـــی باشم
تا که شاید بسوزد دلــــی از ذره ذره ســـــوختــــــــنم
کاش من هم می توانستم عاشقی چــون مجنون باشم
تا تــــو ای لیلی مـــــــن روزی بیایــــــی به بالیـــــنم
